تبلیغات
***درایران***
یار مهربان // 06:14 ق.ظ - یکشنبه 19 تیر 1390

بچه مثبت مدرسه؛ اخراج!

اخیراً کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد را خواندم و قبلا هم بچه مثبت مدرسه نوشته‌ی جناب همسایه – یاسر عرب –. هر دو از اون کتابهایی‌اند که می‌شود نهایتاً یکی دو روزه خواند و کلی هم کیفور شد. اما کتاب جلال یک‌جور خاطره نویسی است تا داستان روایی.

قصد قیاس ندارم چون نثر جلال قلیانی از لغات و اصطلاحات و تشبیه‌ات است که نظیر چنین نویسنده‌ای تنها خودش است. اما بچه مثبت مدرسه به جای این‌که کنار گود تنها نظاره‌گر ترس‌ها و تنبه‌ها باشد وارد متن ماجرا می‌شود و از زبان یک بچه مدرسه‌ای لب به اعتراض از سیستم آموزشی ناکارآمد مدارس می‌گشاید.

علی الحال سادگی و صمیمیت بچه مثبت مدرسه -یا به قول نویسنده آن خاطرات کثیف مدرسه- نوستالژی تمام بچه‌هایی ست که دهه ۶۰ و ۷۰ را به یاد دارند. همه آن‌هایی که کنا و سرندیپیتی را دوست داشتن و علامت مخصوص میتی کومان، می‌دانند چیست!

و اما بخش آغازین کتاب:

نه! ربطی به امروز نداره. من از همون بچگی، شنبه رو دوست نداشتم. یادم میاد هفته‌هایی که توی مدرسه صبحی بودم، وقت تعطیلی ظهر پنج‌شنبه، به قول کتابای درسی: از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. و از این‌که هفته آینده بعدازظهری می‌شدم، به خود می‌بالیدم!

چرا؟ چون شنبه هفته بعد به جای صبح، ظهر به مدرسه می‌رفتم! با هزار ذوق و شوق ساعت‌ها رو می‌شمردم تا بدونم چقدر به مدرسه می‌رم! تو چشم من هر ساعت تأخیر، تیری بود که به قلب مدرسه می‌کوبیدم! یادم هست که آخرش ۶ داشت، ۳۶ یا ۴۶ ساعت تعطیلی. با گذشت هر ساعت انگار چیزی از انبار مهماتم کم می‌شد.

جمعه، به خودی خود یک گردان کمکی بود که بعد از یک‌ هفته مبارزه، تو مدرسه به کمک می‌اومد و من رو از محاصره نجات می‌داد. شاید به همین علت بود که از همون دوران، هرچقدر از ریخت شنبه بیزار بودم به پنج‌شنبه علاقه داشتم. پنج‌شنبه نوید رسیدن جمعه و رنگش زرد بود. من در تمام اعتقاداتم (که به نظرم اصلاً اعتقاد خاصی نداشتم) شک داشتم، در این مورد مطمئن بودم که امام زمان جمعه ظهور می‌کنه. البته همه روزا برای خودشون رنگی داشتن به جز شنبه که ذاتا سیاه بود.

اصلا از اولش با شنبه پدرکشتگی داشتم. دلم می‌خواست روز شنبه تمام کلاغ‌ها از سر صبح تا بوق سگ، قارقار کنن و مردم پرچم‌های سیاه روی خونه‌هاشون بزنن! هرچند از صدای کلاغ‌ها خیلی بدم می‌اومد، حاضر بودم با تحمل این صدا، شنبه رو چنین تنبیه سختی بکنم. خوب حالا می‌دونی بهترین اتفاقی که می‌تونست بیفته چی بود؟ بله، اگه شنبه به تعطیلی می‌خورد بی‌شک قلبم از شدت خوشحالی و هیجان منفجر می‌شد…




برچسب ها : بچه مثبت مدرسه , کتاب , معرفی کتاب , یاسر عرب ,

آخرین مطالب
» پروژه UML: تحلیل فروشگاه اینترنتی ( دوشنبه 11 شهریور 1392 )
» کجایی ( یکشنبه 27 مرداد 1392 )
» Life in a Day ( یکشنبه 27 آذر 1390 )
» فرشته‌های بی‌بال ( پنجشنبه 10 آذر 1390 )
» WouldntItBeLoverly ( جمعه 13 آبان 1390 )
» ای بد بد بد ( پنجشنبه 7 مهر 1390 )
» ۲۷۰+۹۰ ( چهارشنبه 23 شهریور 1390 )
» شکرت ( سه شنبه 15 شهریور 1390 )