تبلیغات
***درایران***
یار مهربان // 03:36 ق.ظ - چهارشنبه 23 شهریور 1390

۲۷۰+۹۰

چند روزی بود که مشغول خواندن “سفر به گرای ۲۷۰ درجه” –نوشته آقای احمد دهقان- بودم دوست دارم نظر شخصی‌ام را در رابطه با بعضی از دغدغه‌های ذهنی‌ای که برایم به وجود آمد را مطرح کنم. –مخلص کلوم این نقد نیست اصلا منو چه به اینکارا، اما انتقاد شاید-

بگذارید فی البداعه آب پاکی را بریزم روی دستتان چون کتاب مذکور نخستیم رمان ایرانی با موضوع دفاع مقدس است و توانسته جایزه‌ی ۲۰ سال داستان نویسی را از آن خود کند و حتی در آمریکا به انگلیسی ترجمه شده است.

راستش مسئله همین جاست همش سعی می‌کردم حدس بزنم یک خواننده‌ی غربی که در ابتدای امر ممکن است ایران را همان عراق تصور کند – در نوشتار آنگلیزی تفاوت تنها سر ان و کیو است.- با خواندن این کتاب چه ذهنیتی نسبت به جنگ تحمیلی پیدا می‌کند. آیا حق را به ما خواهد داد؟! ولی فکر کنم هیچ توفیری نمی‌کرد اگر کتاب از زبان عبدل الناصر اهل عراق مطرح می‌شد!

درست است که من مخاطب متوجه مظلومییت و فداکاری و جانبازی و جانفشانی آن جوانی که حتی امتحاناتش را نیمه‌کاره می‌گذارد تا در عملیات شرکت کند، می‌شوم. یا آنی که با دلی پاک و معصومیتی کودکانه تمام مشقتها را به جان بخرد… اما در طول داستان عامل خاصی که باعث چنین بر انگیختگی می‌شود مطرح نشده. و یا به نوعی سیع شده تا سیاسی کاری نشود و یا انگیزه‌های دینی درباره شهادت و شهادت طلبی مطرح نشود.

–آقا جان آخه برا چی اومدی جبهه؟! همین جوری رفقات گفتن تا با هم باشین، صفا کنین و توهم مرام گذاشتی و سینه سپر کردی جو تانک!-

با این حال آیا ما را باز مسلمان افراطی و از اینجور اباطیل خطاب نخواهند کرد!؟ شاید بگید اصلا مهم نیست که چه می‌گویند.

هرچند آنان همیشه نگاهی مغرضانه به ما داشته‌اند، اما مگر نه این که اندیشه‌ی آنان است که خوراک ذهنی سایر ملل جهان را تامین می‌کند؟!

لپ کلام این که سفر به گرای ۲۷۰ درجه کتاب بزرگی است و اولین گام را برای رمان نویسی در باب دفاع مقدس ۱۵ سال پیش برداشته من کتاب دیگه‌ای از آقای دهقان نخواندم هرچه هم بگویم پیشداوری ست. و بیشتر از این دلخورم که وقتی تو سایت آمازون دنبال این کتاب می‌گشتم به فروم‌های درباره اسلام و ایران برخوردم که کفری‌ام  کردند.

بگذریم، که اگر نگذریم چه کنیم!

چند وقت پیش تو تلویزیون ابتدای یه برنامه که دقیقا نمیدونم چه بود یه جمله با صدای شهید آوینی پخش شد که کلی تامل برانگیز بود؛

ما گمانمان این است که شهدا رفتند و ما ماندیم، حال آنکه زمان ما را با خود برده است و آنها مانده‌اند.




برچسب ها : کتاب , معرفی کتاب , احمد دهقان ,

یار مهربان // 07:14 ق.ظ - یکشنبه 19 تیر 1390

بچه مثبت مدرسه؛ اخراج!

اخیراً کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد را خواندم و قبلا هم بچه مثبت مدرسه نوشته‌ی جناب همسایه – یاسر عرب –. هر دو از اون کتابهایی‌اند که می‌شود نهایتاً یکی دو روزه خواند و کلی هم کیفور شد. اما کتاب جلال یک‌جور خاطره نویسی است تا داستان روایی.

قصد قیاس ندارم چون نثر جلال قلیانی از لغات و اصطلاحات و تشبیه‌ات است که نظیر چنین نویسنده‌ای تنها خودش است. اما بچه مثبت مدرسه به جای این‌که کنار گود تنها نظاره‌گر ترس‌ها و تنبه‌ها باشد وارد متن ماجرا می‌شود و از زبان یک بچه مدرسه‌ای لب به اعتراض از سیستم آموزشی ناکارآمد مدارس می‌گشاید.

علی الحال سادگی و صمیمیت بچه مثبت مدرسه -یا به قول نویسنده آن خاطرات کثیف مدرسه- نوستالژی تمام بچه‌هایی ست که دهه ۶۰ و ۷۰ را به یاد دارند. همه آن‌هایی که کنا و سرندیپیتی را دوست داشتن و علامت مخصوص میتی کومان، می‌دانند چیست!

و اما بخش آغازین کتاب:

نه! ربطی به امروز نداره. من از همون بچگی، شنبه رو دوست نداشتم. یادم میاد هفته‌هایی که توی مدرسه صبحی بودم، وقت تعطیلی ظهر پنج‌شنبه، به قول کتابای درسی: از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. و از این‌که هفته آینده بعدازظهری می‌شدم، به خود می‌بالیدم!

چرا؟ چون شنبه هفته بعد به جای صبح، ظهر به مدرسه می‌رفتم! با هزار ذوق و شوق ساعت‌ها رو می‌شمردم تا بدونم چقدر به مدرسه می‌رم! تو چشم من هر ساعت تأخیر، تیری بود که به قلب مدرسه می‌کوبیدم! یادم هست که آخرش ۶ داشت، ۳۶ یا ۴۶ ساعت تعطیلی. با گذشت هر ساعت انگار چیزی از انبار مهماتم کم می‌شد.

جمعه، به خودی خود یک گردان کمکی بود که بعد از یک‌ هفته مبارزه، تو مدرسه به کمک می‌اومد و من رو از محاصره نجات می‌داد. شاید به همین علت بود که از همون دوران، هرچقدر از ریخت شنبه بیزار بودم به پنج‌شنبه علاقه داشتم. پنج‌شنبه نوید رسیدن جمعه و رنگش زرد بود. من در تمام اعتقاداتم (که به نظرم اصلاً اعتقاد خاصی نداشتم) شک داشتم، در این مورد مطمئن بودم که امام زمان جمعه ظهور می‌کنه. البته همه روزا برای خودشون رنگی داشتن به جز شنبه که ذاتا سیاه بود.

اصلا از اولش با شنبه پدرکشتگی داشتم. دلم می‌خواست روز شنبه تمام کلاغ‌ها از سر صبح تا بوق سگ، قارقار کنن و مردم پرچم‌های سیاه روی خونه‌هاشون بزنن! هرچند از صدای کلاغ‌ها خیلی بدم می‌اومد، حاضر بودم با تحمل این صدا، شنبه رو چنین تنبیه سختی بکنم. خوب حالا می‌دونی بهترین اتفاقی که می‌تونست بیفته چی بود؟ بله، اگه شنبه به تعطیلی می‌خورد بی‌شک قلبم از شدت خوشحالی و هیجان منفجر می‌شد…




برچسب ها : بچه مثبت مدرسه , کتاب , معرفی کتاب , یاسر عرب ,

آخرین مطالب
» پروژه UML: تحلیل فروشگاه اینترنتی ( دوشنبه 11 شهریور 1392 )
» کجایی ( یکشنبه 27 مرداد 1392 )
» Life in a Day ( یکشنبه 27 آذر 1390 )
» فرشته‌های بی‌بال ( پنجشنبه 10 آذر 1390 )
» WouldntItBeLoverly ( جمعه 13 آبان 1390 )
» ای بد بد بد ( پنجشنبه 7 مهر 1390 )
» ۲۷۰+۹۰ ( چهارشنبه 23 شهریور 1390 )
» شکرت ( سه شنبه 15 شهریور 1390 )